آن میر غوغا را بگو، مستان سلامت میکنند
فهمیدهام که دلم نمیخواهد تنهایی لذت ببرم. دلم میخواهد زیبایی و خوشی را شریک شوم. دلم میخواهد در موردش گفتگو کنم. میگویم گفتگو، نه اینکه فقط من حرف بزنم. بگویم و بگوید. بشنوم و بشنود. فهمیدهام که دلم میخواهد تنهایی غصه بخورم. دلم نمیخواهد غم را با کسی شریک بشوم. اما دوست دارم آن بیرون کسی باشد که بخواهد خوشی و لذتش را با من شریک شود تا زیر سایهی آن، غم من هم کوچک شود. آنقدر کوچک که اگر آخرِ آخرش، بعد از خوشیها، در موردش گفتم، سهمِ عزیزِ من از غمِ من آنقدر کم باشد که انگار یک سنگ ریزه. به همین سنگینی.